بررسی تطبیقی آیین های نمایشی شرق وغرب

(تلخیص از مقاله اندیشه های دیرپای نمایشی نوشته ابوذرآستانی مجموعه مقالات نخستین سمینار بین المللی نمایش های آیینی وسنتی / انتشارات نمایش / چاپ اول ۱۳۸۸)
دیالکتیک اسطوره ای انسان شرقی ــ به طور عام ــ با تأثیر از پشتوانه های کاملاً متفاوت تاریخی ، فرهنگی و ملی که ریشه در جغرافیای طبیعی و سیاسی آن دارد ونیز نگرش اسطوره ای انسان ایرانی ــ به طور خاص ــ با تأثیر از مذهب موحدانه و یکتاپرستانه ( خواه مزدیسنایی وخواه اسلامی ) مجموعه ای از فرهنگ ها ، عرف هاونیزنوع خاصی ازگرایش های هنری را به دنبال خود آورد که بیشتر ازآن که برخاسته ازگرایش ها وشیوه های خاص هنری زمانه خود باشد ، برآمده از احساس و اندیشه « فردی » هنرمندی ست که با انگیزه ادای دین به خاطره قومی و ملی دست به آفرینش هنری می زند. یعنی درمرحله اول انگیزه هنرمند « جمعی » است ، اما به محض این که به مرحله آفرینش و خلاقیت می رسد ، دیگر« فردی » وبسیار شخصی می شود و اتفاقا درهمین نوع از گرایش های هنری نیز به شکوه و تبلوری بدیع و ماندگار دست می یابد . بی شک علت ماندگاری و شکوه فراخ گسترده هنرهای فردی این دیار نظیر : شعر و ادبیات ، نقاشی ، خطاطی ، گچ بری ، تذهیب کاری و … و نیز عدم رونق و رشد هنرهای جمعی نظیر « تئاتر » در همین « فردگرایی » پنهان در ژرفای فرهنگ این مرزو بوم نهفته است . چرا که اساساً مذاهب موحدانه انسان را بیشتر به خویشتن درونی و نگریستن به احوالیات و کردار و نیز مراقبت از اعمال و رفتار فردی وادار ساخته و کمتر به تبعات اجتماعی آن می پردازد ( به استثنای دین اسلام که دوران شکوهمندی از فلسفه و علوم مختلف طبیعی ، انسانی و تجربی را ــ تقریباً همزمان با دوران سیاه قرون وسطی در اروپا ــ سپری کرد ) البته قدمت کوتاه دین اسلام نسبت به قدمت ــ حداقل ــ چهار هزار ساله دین زرتشت ، بسیار اندک وازاین رو تاثیرگذاری آن نیز بر روند شکل گیری و پیدایش « نمایش های آیینی » ( که پس از گذر از« آیین های نمایشی » سرانجام تبدیل به هنر « تئاتر» می شوند ) نیز بسیار اندک و ناچیز می باشد. دراینجا لازم است که برای روشن هرچه بیشتراین موضوع به تفاوت مفهومی وکارکردی « آیین های نمایشی » و « نمایش های آیینی » بپردازیم.
آیین های نمایشی ؛ محصول خرد وآگاهی « ناخودآگاه » بشری ، پس ازآگاهی از عدم تاثیر باروری زمین از به جا آوردن آیین های کشاورزی ست . درواقع آیین های نمایشی ادامه طبیعی و « ناخودآگاه » آیین های کشاورزی انسان کهن است ؛ در مواجه بااین آگاهی که آیین های کشاورزی اجداد و نیاکانش برای باروری زمین ، بی اساس بوده ولی برای حفظ کرامت آداب و رسوم پیشینیان فقط به شکل ظاهری آن ــ بدون اعتقاد قلبی به تاثیرآن ــ اکتفا می کردند.
نمایش های آیینی؛ محصول خرد و دانش « آگاهانه » بشری ست که از کارکرد صرفاً مذهبی و یا ملی و بومی« آیین های نمایشی » کاسته و درعوض شکل اجرایی آن را گسترش می یابد . یعنی بشر با توسل به علم و دانش« خودآگاه » ، فرم ها و ساختار اجرایی در« آیین های نمایشی » را منسجم تر نموده و حتی برخی از اصول کهن و اولیه زیبایی شناسی را نیز وارد آنها نموده وبدین سان « نمایش های آیینی » پس از دگردیسی « آیین های نمایشی » شکل گرفتند. اگر به ساختار اجرایی کهن ترین آیین نمایشی غربیان یعنی «آیین دیونوسوس » در یونان باستان با تامل نظراندازیم ، می بینیم که اشعار مذهبی « دیتی رامب» که در مدح وستایش دیونوسوس خدای حاصلخیزی و شراب خوانده می شد ( ارسطو ریشه تراژدی را از همین آیین قلمداد می نماید ) دارای شکل اجرایی منظم ومنسجمی بودند که مطمئناً از یک دانش و ذهنیت خودآگاه و دقیق منشعب می شود. ( هرچند که کاوش های باستان شناسی در اهرام مصر ثابت کرده که آیین های نمایشی مصـر باستان یعنی« آیین اوزیریس » نیز دارای شکل اجرایی منظم و منسجمی بوده و حتی برخی اصول زیبایی شناسانه اولیه نیز در آن لحاظ می شد . )
باید توجه داشت « نمایش های آیینی » که پس از گذر از « آیین های نمایشی » شکل می گیرند، برای رسیدن به هنر « تئاتر» نیازمند جامعه ای ست که در آن فردیت تک تک اعضای آن هم پایه و هم ارزش روح جمعی آنان باشد ؛ چرا که تئاتر محصول گفت وگو و مباحثه ــ حد اقل ــ فرد به فرد است ( دیالوگ بر اساس کنش نمایشی فرد به فرد، یکی از ملزومات بدیهی، اولیه وبنیادین تئاتر است ) اما تمدن های شرقی ــ بالاخص انواع آسیایی آن ــ از دیر باز، گویی به سوی یک « کل یکپارچه وبزرگ » پیش می روند که در آن « فردیت » یک مفهوم « متعالی و فرا بشری » دارد « برهمه » ازنظر هندیان، « تائو » از دیدگاه چینی ها و « فره ایزدی » از نظر ایرانیان باستان . وچون در دیالکتیک اسطوره ای مشرق زمین ، تمامی افراد بشرفانی در مقام و مرتبه ای نیستند که بتوانند با این فردیت برترگفت وگو نمایند ( بلکه فقط می توانند جـمعــاً وکـثـیـراً باآن یکی شده و در آن ادغام گردند ) بنابراین هیچ کنش و در نتیجه تئاتری به وجود نمی آید . اما رفع این فقدان بزرگ و اساسی آیین های نمایشی برای دگردیسی به هنر تئاتر در نمایش های آیینی یونان باستان ، برای اولین بار توسط شخصی به نام «تسپیس» رخ می دهد . چرا که او برای نخستین بار از دسته آواز همسرایان « دیتی رامب » جدا شده و با افزودن « پیش درآمد » و گفتار به گفت و گو و بازی با همسرایان پرداخت . ( درحالی که تا قبل از آن آیین دیتی رامب تنها روایتی همراه با رقص و آواز بود که توسط همسرایان و سر خوان اجرا می شد . ) تسپیس علاوه برآن که اولین بازیگر تاریخ تئاتر به حساب می آید ، بایستی وی را اولین انقلابی بزرگ مذهب و آیین نیز قلمداد نمود. چرا که او با تلاقی و تلفیق چند سویه « آیین » ، « مذهب » و « نمایـش » با « دگر اندیشی و طرح سئوال وایجاد شک » در« شکل اجرایی وکارکردی آیین » یعنی « گفت وگو » ؛ که اساسی ترین رکن هنر تئاتراست را به وجود آورد . و بدین سان مهمترین واساسی ترین گام را در راه شکل گیری هنر تئاتر برداشت . علاوه بر همه این مسایل ، باید بپذیریم که تئاتر ــ همچون فلسفه ــ محصول رنسانس مذهبی ست. تا هنگامی که درجامعه ای دگر اندیشی ــ و یا حداقل شک و ایجاد سئوال ــ در ساختار غالب مذهبی آن به وجود نیاید، تئاتر نیز به وجود نخواهد آمد. شاید به هین علت است که غربیان با توسل به مذهب چند خدایی وشرک آمیزی که بر اساس تکثر گرایی مستتر در ساختار فکری و اجتماعی آنان استوار است و گاهاً به سوی نوعی الحاد وکفر نیز پیش می روند ( آن هم برخلاف مذهب ــ ظاهراً ــ چند خدایی ، ولی در نهایت فرد گرایانه تمدن های شرقی که در اکثر اوقات ــ بالفعل و حتی در پاره ای مواقع بالقوه ــ گرایش به کفر ندارد ) توانسته اند قرن ها زودتر به فلسفه و نیز تئاتر دست یابند. البته در ایران باستان به علت قدمت بسیار کهن ادیان موحدانه ، این مهم بیش از پبش نمایان می شود. به طوری که در ایران باستان ، هیچ گونه آیین نمایشی وجود ندارد که تبدیل به نمایش های آیینی و پس از آن به هنر تئاتر مبدل گردد . چرا که اساسی ترین رکن وجود و شکل گیری آیین های نمایشی اعتقاد به وجود نیمه خدا ــ نیمه انسانی ست که از عصر آیین های کشاورزی هر ساله در اواخر زمستان می میرد ودر اوایل بهار دوباره زنده می شود . و این نیمه خدا نیمه انسان مهمترین و اصلی ترین رکن آیین های کشاورزی است که تمامی آیین در واقع بزرگداشت وپاسداشت «رستاخیز رب النوع باروری » است .
اما در ایران باستان دین موحدانه زرتشت ــ باتمامی انحرافاتی که بعدها درآن به وجود آمد ، چه در بخش تحریف کتاب آسمانی زرتشتیان « اوستا » و چه در انحرافاتی که برخی پادشاهان و مغان در ساختار سیاسی و اجتماعی آن به وجود آوردند ، اما ــ هرگز نیمه خدا نیمه انسان اسطوره ای که برای مرگ و زایش مجددش آیینی بر پا نمایند ، مجال آفرینش نیافت و آنچه که امروزه ـ به اشتباه ـ آیین نمایشی خوانده می شود ، در واقع « خرده » نمایش ها و یا آیینی هایی ست که در گوشه و کنار این دیار با تاثیر از آیین های نمایشی دیگر تمدن ها به وجود آمد . همچنین باید اذعان نمود که به دلیل این که فردگرایی شالوده اصلی و مستتر ـ و یا حداقل « اولیه » ـ تمامی ادیان موحدانه را تشکیل می دهد و این مسأله دقیقاً در تضاد با روح هنر جمعی مثل تئاتر است. چرا که پایه و اساس خلاقیت و نوآوری در تئاتر براساس «تعاملات اجتماعی » است ؛ حداقل در چهار مرحله :
1) کنش های جمعی ونیز دیالوگ های فرد با فرد ، به عنوان بدیهی ترین وابتدایی ترین ملزومات یک اثر دراماتیک
2 ) کنش و ارتباط میان اعضای یک گروه تئاتر در روند تمرین و اجرای نمایش
3) ارتباط بازیگران با تماشاگران در روند اجرای نمایش
4 ) بازتاب تاثیر نمایش بر تماشاگران پس از اجرا
به عبارتی دیگر جمع گرایی در یک نمایش در 4 مرحله تکامل و گسترش می یابد :
1ـ نمایشنامه 2ـ تمرین 3ـ اجرا 4 ـ پس از اجرا
اگر این جمع گرایی را با ساختار « خرده » آیین های نمایشی ایران مورد تطبیق قرار دهیم ( که ریشه و بنیان اصلی پیدایش همه آنها ــ حتی تعزیه ــ به دوران قبل از اسلام بر می گردد ) رد پای این فرد گرایی پنهان را نیز در آنها مشاهده خواهیم کرد. به طوری که دراکثر آیین های نمایشی ایران باستان ( نظیر : کوسه برنشین ، مغ کشی ، تمسخر کراسوس و … ) همیشه یک « فرد » وجود دارد که یک « جمع » دور تا دور او به اجرای مراسم آیینی مشغول هستند. در این گونه آیین ها نه تنها هیچ تعاملی بین انسان ها و ایزدان وجود ندارد ( یعنی هیچ عمل نمایشی اتفاق نمی افتد ) بلکه به علت وجود تمرکز بر فرد مورد نظر آیین ( به طور مثال کوسه ای که کلاغی بر دوش دارد و سوار بر قاطری پیراست = کوسه برنشین ) از تعاملات جمعی و بده و بستان های اجتماعی که معمولاً در این گونه آیین های جمعی رخ می دهد ، هیچ خبری نیست . چرا که افراد شرکت کننده در آیین ، هر کدام به نحوی ــ بنا بر آداب و رسوم آن آیین ــ با شخص مورد نظر آیین ارتباط دارند و کمتر به تعاملات و برخوردهای جمعی با یکدیگر می پردازند . درصورتی که اگر به آیین های نمایشی مغرب زمین ــ بالاخص در یونان باستان ــ نظری بیفکنیم ، مشاهده خواهیم نمود که روح جمع گرایی در تمامی این آیین ها ( نظیر : آیین دیونوسوس ، دیتی رامب ، فالیک و … ) وجود دارد.
اوج این جمع گرایی مطروحه ، در توصیف اوریپید ازآیین دیونوسوس در نمایشنامه « کاهنه های باکوس » وی بیش از پیش آشکار می شود :
« … آنها نه خراب از شراب بودند، نه خراب از آواز نی لبک لوتوس ، و نه در تب و تاب پیروی از سیپرس درخلوت … آنها خواب سنگین از چشم دور ساختند و به پا خاستند. نمایشی شگفت وشایسته بود از زنان پیر و جوان و باکرگان به زیر یوغ در نیامده . نخست مو بر شانه می افشانند و پوست پاره ها که گره بندشان از هم گشوده است باز می گیرند وآن را با ماری درکمرگاه می بندند ؛ مارها گونه زن ها ر امی لیسیدند… زنان در وقت بایسته نیزه های خود بر می جهانند تا آیین باکوس را بیاغازند. یک صدا پسر زئوس ، ایاکوس را می خوانند، برومیوس را . زنان وجانوران بیابانی و هر چه درکوه است به شوری آیینی دچار می شوند. هیچ چیز ساکن نمی ماند. همه می دوند . به ناگاه آگاوه جست وخیز کنان از کنار من می گذرد. از میان بوته زار از نهانگاهم به سوی او می تازم تا او را بگیرم . آگاوه فریاد می زند : « ای ماده سگ های تیز رو، مردان سر درپی ما گذاشتند! زود از پی من بیایید! از پی من بیایید! نیزه به دست بگیرید » ما راه فرار را در پیش می گیریم تا از کاهنه های باکوس که می خواهند ما را پاره پاره کنند، بگریزیم… »
هر چند که این توصیف اوریپید درنظر اول نمایشی و خیالی به نظر می رسد ، اما با اندکی تاملی ژرف در آن می توان روح جمع گرایی این گونه آیین ها را بیش از پیش مشاهده کرد؛ به طوری که در اجرای این آیین ــ مثلا ــ هیچ تفاوتی میان جایگاه « آگاوه » که مادر فرمانروای تب است با زنان عادی دیگر وجود ندارد. ( با توجه به این مهم که می دانیم ژرفساخت جامعه باستانی یونان « برده داری » است . اما درهنگام اجرای آیین ، تمامی فاصله های طبقاتی از میان رفته وتمامی شرکت کنندگان آیین به شکل یک جمع یکپارچه در می آیند. ) دراین نوع آیین ها تنها چیزی که اصولا کاربرد چندانی ندارد ، همین فردیت اعضای شرکت کننده در آیین است.
هم اکنون و با توجه به این اوصاف ، می توان دریافت که چرا کمتر فیلسوفی در ایران زمین به بررسی ابعاد و ویژگی های هنر تئاتر می پرداخت. درحالی که یونانیان باستان از دو هزار و پانصد سال پیش نه تنها در این زمینه پیشگام بوده اند، بلکه تأثیرات تئاتر بر گروه تماشاگران را نیز مورد بررسی و کنکاش قرار می دادند و بی شک نظریه « درون پالایی » ( کاتارسیس ) ارسطو ریشه در همین روحیه « جمع گرایی » پنهان در ژرف ساخت اندیشه های غربیان دارد . این روحیه جمع گرایی نه تنها در ساختار سیاسی و اجتماعی آنان حکم فرما بود ( چرا که می دانیم دموکراسی یونان باستان بی شک کهن ترین جامعه جمهوری در تاریخ باستان می باشد ) بلکه در ساختار تئاتر یونان باستان نیز اعمال می شد. شاید وجود همسرایان در نمایشنامه های عهد باستان که یکی از دهها وظیفه آنها ، تصمیم گیری ، قضاوت و همدردی جمعی با قهرمان نمایش به عنوان احساس و خرد جمعی تماشاگران می باشد، نیز وابسته به همین روحیه جمع گرایی آنان باشد و وقــتی که اشیل شخص دوم را وارد نمایشنامه هایش می کند، صرفاً برای ایجاد تعامل و دیالوگ دست به این کارمی زند. یعنی یک ضرورت کاملاً نمایشی آنان را وادار می سازد که به تعاملات دو سویه و فرد به فرد بپردازند.
برای روشن شدن این مبحث جداول زیر ارایه می گردد :
آیین های کشاورزی
1) خرد ناخود آگاه بشری
2) کاسته شدن جنبه مذهبی آیین و بالتبع پر رنگ شدن جنبه نمایشی در آیین
آیین های نمایشی
1) خرد خود آگاه بشری
2) ميل به شکوه و عظمت برای اجرای آيين
3) بهره برداری های مذهبی و سیاسی برای محکم کردن پايه های قدرت سیاسی
4) وجود برخی قواعد و اصول بسيار ابتدايی و کهن هنری (نمايشی)
نمایش های آیینی
1) ساختار جمهوری و دموکراسی در جامعه
2) قابليت های مستتر نمايشی در نمايش های آيينی که ريشه در انديشه اسطوره پرور آن جوامع دارد .
3) ارزش قايل شدن تلاش های هنرمندان برای خلق آثار هنری که منصوب به وی باشد ( جايگاه فرديت هنرمند )
4) روحيه جمع گرايی مستتر در ساختار جامعه و قبل از آن در ساختار ذهنيت اسطوره پرور
5) « رنسانس مذهبی » که به دنبالش رنسانس « انديشه و تفکر» و نيز « انقلاب هنری » را به دنبال دارد